مرتضى راوندى
210
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
اكثريت پيشوايان اجتماعى قوم يهود مردمى متقى و پرهيزگار بودند و با دلسوزى و علاقهء فراوان مردم را به راه راست هدايت مىنمودند و زورگويان و متجاوزان به حقوق اجتماعى را متوجه عواقب خطرناك كار خود مىكردند . عاموس طبقهء متمولين را كه بر تخت عاج تكيه مىزنند و با بهترين عطريات بدن خود را مىشويند و از بز و گوسالهاى كه از گلهء بينوايان ربودهاند خوراك مىخورند نكوهش مىكند و با وضوح تمام اظهار مىدارد كه : « زندگى باشكوه و مجلل اين طبقه حتما در نتيجهء فقر و بينوايى طبقهء ديگر است . » وى در جاى ديگر گفت : « بوسيلهء باج و خراجى كه شما از گندم بيچارگان دريافت مىنماييد عمارات قشنگى برپا مىكنيد ، فقرا خوراك اغنيا هستند و اغنيا بينوايان را چون گاو مىدوشند . » يكى ديگر از بشردوستان قوم مىگويد : « خداوند كسانى را كه پيوسته پهلوى خانهء خود خانهء ديگرى مىسازند و به مزرعهء خود مزرعهء ديگرى مىافزايند و خود را ارباب ديگران مىنامند و براى فقيران جايى باقى نمىگذارند به لعنت ابدى گرفتار مىنمايد . » در همين ايام كه جمعى از منتقدين و خيرخواهان زبان به اعتراض گشوده عليه نظام موجود سخن مىگفتند ، گروهى از قوم يهود به نام « صنوعيان » براى اجراى عدالت ، جمعيتى تشكيل دادند و مصرف طلا و نقره را ممنوع ساخته و مالكيت فردى را موقوف كردند ، بطورى كه هيچيك از آنان خانهء اختصاصى نداشت . زندگى آنها از هرحيث اجتماعى بود ، در خانهء آنها بر روى همهء رفقا كه از خارج مىآمدند ، گشاده بود . جماعت صنوعيان فقط براى آنكه قوت بخورونميرى تهيه كنند به كار زراعت و ماهيگيرى مشغول مىشدند . از بيم آز و طمع و عشق جمعآورى مال ، هرگز به تجارت نمىپرداختند . با اينكه همه آزاد و باهم برابر بودند كوشش آنان براى جدايى از جريان عمومى دنياى آن روز مؤثر نيفتاد و اين جمعيت پس از چندى از هم پاشيد و عقربك تاريخ زمانه به عقب برنگشت و در خارج از محيط محدود آنها فعاليتهاى مختلف اقتصادى و اجتماعى جريان داشت . طبقات مرفه و ممتاز به استثمارگرى و ستمگرى خود ادامه مىدادند و پيشوايان اجتماعى زبان به طعن و لعن آنها مىگشودند . ارميا عقيده داشت كه كاهنان و انبيا نيز از حيث فساد دستكمى از بازرگانان ندارند ؛ آنها نيز مانند تمام مردم محتاج تطهير اخلاقى هستند و بايد همانگونه كه تن خود را ختنه مىكنند روح خود را نيز ختنه كنند . ولى گفتههاى او در نظر اميران و درباريان ، آن هم در دوران جنگ با بابليان ، خيانت به ميهن تلقى مىشد . ويل دورانت مىنويسد : « در همان هنگام كه بودا در هند مردم را به سركوبى شهوات دعوت مىكرد و كنفوسيوس در چين تخم حكمت را ميان قوم خود مىافشاند ، اشعياى دوم با نثر شيوا و باشكوهى اصول يكتاپرستى را براى يهوديان تبعيدى به صورت آشكارى بيان مىكرد و بر آنان خداى مهربانى را عرضه مىداشت كه مهر و محبت و بخشايش وى با يهوهء خشمناك و سختگير اشعياى اول به هيچوجه قابل مقايسه نبود . . . مقصود وى آن بود كه در دل شكستهء مردم تبعيد شده نور اميدى بتابد . . . اشعياى دوم پيشگويى مىكند كه وسيلهء